اینجا مابرای شما مینویسیم طی یک اقدام انتحاری یک ماه مرخصی میرود !
باشد که بعد از این یک ماه با برگشتمان کولاک کنیم !
باتشکر از شما !![]()
کاشکی میشد همه جا جار بزنم...
کاشکی میشد...
نمی دونم می فهمی یا نه..... اما خیلی وقته می خوام بگم تو اصلا خوب نبودی...
پی نوشت۱: ببخشید اگه دوبار به روز شد...
پی نوشت۲: محمد پیامبریت مبارک.... برای من که روز خوبی نبود...
پی نوشت۳: من پشت دستم رو داغ میکنم...
پي نوشت4: دلم مي خواد هرچي خواستم بگم... دلم می خواد بگم که ازت........
پی نوشت۵: من اصلا حالم خوب نیست....
پی نوشت۶: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۷: همین.
این روزها خبرافتتاح شبکه ی mcb persia نقل مجالس شده وحسابی بازار نصاب ها رو گرم کرده !
این شبکه که از حدود دوماه قبل تبلیغات گسترده ایی رو در تمامی شبکه های فارسی زبان شروع کرده بود مدتی میشه که پخش برنامه هاشو شروع کرده وبا کیفیتی درحدmbc2 و mbc action طی بیست وچهارساعت شبانه روز پخش میشه!
در طی افتتاح این شبکه جمیع دوست داران فیلم های روز دنیا به سمت این شبکه رو آوردن که در نوع خودش بسیار جالب بود !
وبه نظرمن افتتاح چنین شبکه ایی به شدت به تلوزیون جمهوری اسلامی که فقط درایام خاص تابستان ،آن هم برای بار چندم فیلم های سینمایی تکراری و با سانسور شدید رو پخش میکنه ضربه زننده است !
وخب... !
ناگفته نماند که فکرنکنم ایران نتواند چنین شبکه ایی رو راه بیاندازد... ! خداروشکر یک سر رسانه ی ملی وصل است به چاههای نفت عسلویه ودارخوین ! ولی اینکه چرا راه نمیاندازد جای بسی بحث دارد !
نکته ی جالب تر افتتاح این شبکه این بود که این شبکه از سمت شاهزادههاي محافظهكار سعودي و شركاي عافيتطلب ايشان در امارات متحده عربي حمایت میشه !که در برابر رسانهي قدرقدرت و ثروتمند جمهوري اسلامي صفآرايي كنند؟!
آيا با وجود چنين شبكهاي كه با سيستم صوتي دالبي فيلمهاي خود را عرضه ميدارد، ديگر ميشود فرض كرد كه كسي منتظر ديدن فيلم سينمايي از برنامه سينما يك، يا سينما ماوراء يا سينما چهار و يا سينما گلخانه باشد؟ بقيهي برنامهها كه ديگر جاي خود دارد! در حقيقت، به جز يكي دو برنامهي اورژينال مثل برنامه 90 يا مرحوم مثلث شيشهاي، يا دو قدم مانده به صبح و يا تا حدودي، بخش خبري 20:30، كداميك از برنامهها و سريالهاي تلويزيوني رسانهي ملّي ياراي برابري با تنوع خيرهكنندهي برنامههاي برونمرزي را دارد؟!
پس تعارف را كنار بگذاريم: رسانهي ملّي ماهها پيش پذيرفته است كه بايد ورشكستگي خود را در جذب مخاطب ميليوني اعلام دارد؛ حتي پيش از آغاز به كار MBC پرشيا!

امّا اگر از جهتي ديگر به اين موضوع بنگريم، آنگاه درخواهيم يافت كه مسئولين جمهوري اسلامي شايد زياد هم از اين بابت نگران نباشند كه هيچ، خوشحال هم باشند! چرا كه آنها عملاً نشان دادند كه توان رؤيارويي با شبكههايي چون بخش فارسي صداي آمريكا را ندارند و اين رسانه به مرور در صدر ليست رسانههاي پربينندهي فارسيزبان قرار گرفت. امّا اينك ممكن است به مدد شبكههايي چون MBC پرشيا و TV پرشيا بخشي از مردم را وادارند كه به جاي گوش سپردن به برنامههاي سياسي صداي آمريكا، با اين دو شبكهي تلويزيوني متنوع و البته غيرسياسي روزگار خوشتري را سپري كنند!
و بدينترتيب، MBC پرشيا ميتواند به ستاره بخت جمهوري اسلامي بدل شود، هرچند همچنان و با اين رويه معتقدم كه چون بختك، دستگاه رسانهي ملي را به ورشكستگي كامل نزديك ميكند، مگر آنكه مجوز برپايي راديو تلويزيونهاي خصوصي هر چه سريعتر داده شود و شوراي نگهبان قرائتي جديدتر را به مدد مجمع تشخيص مصلحت نظام از قانون اساسي ارايه دهد!
البته ناگفته نماند که شبکه هایی همچونpmc,TV persia و Gem Tv با پخش برنامه هایی در حد تیم ملی روزگارمیگذرانند رو نباید نادیده گرفت !
مثلا اولین شبکه ی فارسی زبانی که به پخش مسابقات بین المللی کشتی کج یا همان I man پرداخت جم تی وی بود !همچنین پخش فیلم های روز دنیا توسط این شبکه ودربرنامه ی top cut !


وتی وی پرشیا که این روزها با برنامه ی متفاوت وبرتر به شدت دارد خودنمایی میکندنمونه ی بارز آن برنامه ایی در آلمان که به کشف بهترین صدای ایرانی میپردازد!
و pmc که این روزها پخش اولین آهنگهارو به عهده گرفته وبا کیفیتی عالی وبرنامه هایی به شدت متنوع اطلاعات بسیار ناب وعالی به بیننده میدهد ! مثلا برنامه ی box ofice ! که به دقت زیادی فیلم های سینمایی روز دنیا رو نقد میکند وآخرین اخبار را در اطلاعات ببیننده قرارمیدهد ! وحتی برنامه ی top 20 که هر هفته به پخش بیست آهنگ برتر هفته میپردازد که در نوع خود بسیار جالب است !

وخلاصه اینکه .... ! باید به فکربود !!! فقط خوب میدانم که ما چه از لحاظ کیفیت وچه از لحاظ کمیت قابل قیاس با هیچ کدام از شبکه های فوق الذکر نیستیم ! (با تشکر از نگار سلیمانی عزیزم !)
پی نوشت:خیلی وقت بود میخواستم از محمدروستایی بابت طراحی غالب وبلاگ اینجا مابرای شما مینویسیم تشکرکنم ! امروز دیگه فرصت روبعد مدتها غنیمت شمردم واین تشکررو به جا آوردم ! از زحمات بی دریغ ایشون ممنونم وازشون از وسواسی که در باره ی انتخاب غالب بلاگ داشتم معذرت میخواهم ! واینکه بازم ممنونم !
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها ....
مثل همیشه آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض میخورم
عمریست
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما
چونان که بایدند
نه بایدها ....
هر روز بی تو
پ.ن: چند عکس زیبا و جالب در ادامه ی مطلب گذاشتم ٬حتما ببینید
ادامه مطلب...
کارمند بانک بود. سواد درست و حسابی که نداشت. قسمت انبار بانک کار میکرد. مدام ننه بهش میگفت: با خوانداداشم صحبت کردم از فردا بری پیش اونها تو بازار وردستشون. بابا هم بلافاصله میگفت: من حاضرم تا آخر عمر حمالی کنم ولی دزدی نکنم. مگه نمیبینی خود داداش منصورت یا به قول خودت٬ خوانداداش منصورت با چه افتخاری از دزدیها و کثافت کاریهاش حرف میزنه؟! حالا تو میگی من برم از آخور اون غذا بخورم؟! نخیر خانم. ۷تا طفلمو با نون کارگری بزرگ میکنم و میگم خدا رو شکر.
با این حرفهایی که ما از دائی منصور شنیده بودیم٬ طرز فکر همهمون نسبت بهش عوض شده بود. مخصوصا من که روی بابام بیشتر از همه تعصب داشتم. واقعا تعصب داشتما! یادمه یک بار دائی و منصور خانوادهاش که تعدادشون اندازه یک تیم فوتباله٬ ناهار خونه ما دعوت داشتند. چه مهمونیای بود. هر کس خانواده دائی رو میدید٬ به مظلومیت قبیله آپاچیها پی میبرد. خوب ما هم مثل اونا پر جمعیت بودیم ولی... بگذریم.
موقع ناهارهنوز بابا از سرکار نیومده بود که ننه سفره رو چیده بود. دائی که تازه از دستشوئی اومده بود٬ دستهاشو با پیژامه گشادش خشک کرد و نیم نگاهی به سفره انداخت. رو کرد به مطبخ و با لحن بلند و تمسخر آمیزی گفت: آبجی این برنجه یا دون مرغ؟! لااقل میگفتی از بازار که برمیگردم سر راه براتون یک کیلو برنج بخرم. آخه این چیه؟!
دیگه خونم به جوش اومده بود. خود ننه که چیزی نمیگفت. سکوت داداشهای بیغیرتم هم وضع منو بدتر میکرد. منی که همیشه احترام دائی رو نگه میداشتم٬ این دفعه چشمهای همیشه بازم رو بستم و دهان همیشه بستهام رو باز کردم.دوست داشتم اون گردن گوشت آلودش رو با دندونهام بجوم. این بیاحترامی نبود٬ دفاع از حرمت بابا بود.
هر چقدر من غیرتی و بچه بابا بودم٬ عوضش داداش نادرم مثل سیب زمینی بی رگ و ریشه بود. وضع خانواده رو اصلا درک نمیکرد. بعضی وقتها که ننه خرجیش تموم میشد و پول لازم داشت٬ همه پول تو جیبیهامون رو میدادیم به اون. ولی نادر نه. اصلا برایش مهم نبود. اول هفته پول تو جیبیش رو میگرفت و تا وسط هفته تمومش میکرد. بعضی پنج شنبهشبها هم که دیر میاومد خونه دهنش بوی اون زهرمار نجسیها رو میداد. البته نمیگذاشت کسی متوجه شه. ولی منو که دیگه نمیتونست بپیچونه. بزرگتر از همسن و سالهای خودم بودم. همه چیز رو میفهمیدم.
یک روز بعد از ظهر٬ بابا هنوز از سر کار نیومده بود. نادر با ننه سر پول بحثش شد. از ننه پول میخواست. خوب اون هم که نداشت. همیشه خرجی خونه رو هم به زور میرسوند. ننه که دیگه از این وضع خسته شده بود گفت: برو خجالت بکش نادر. حالا فکر کردی چون گردنت کلفت شده میتونی تو خونه زور بگی؟ لندهور برو سر یک کاری. بابات همسن تو بود دو تا خونواده رو نون میداد. یک ذره مرد باش.
منم گوشه حیاط وایساده بودم و میدیدمشون. با این صحنهها زیاد غریب نبودم. در غیاب بابا٬ نادر از این شجاعتها زیاد به خرج میداد.
نادر با شنیدن این جمله آخر دیگه کفری شد: دِ آخه ننه دهن منو باز نکن! تو اگه به شوهرت میگی مرد٬ به خدا از هر چی مردونگیه توبه کردم. اون که مرد نیست. تا دو کلوم از زرنگی دائی میگیم٬ فورا داد میزنه. فحش میده. بهش بگو تو که جنم اون رو نداری چرا بهش حسودی میکنی؟! آخه غیرت و مردونگی که به اینها نیست.
در همین حین بابا از پشت پردهء در ورودی وارد شد. نگاهی به نادر کرد و گفت: آره بابا... راست میگی. من مرد نیستم. غیرت ندارم. قطره اشک گوشه چشمش رو پاک کرد و رفت تو خونه. وقتی نادر متوجه شد که بابا تمام حرفهاشو شنیده٬ مثل یخ رو آتیش وا رفت. هیچ وقت ضجههاش یادم نمیره. آقا جون غلط کردم. آقا جون گوه خوردم. منظورم تو نبودی... .
این اولین باری بود اشک بابامو میدیدم. باورم نمیشد. صحنه خرد شدن یک کوه پر غرور را با چشمهای خودم دیدم. شکستن غرور پدر کفاره سنگینی داره.
الآن حدوداً ۲۹ سال از اون روز میگذره و نادر هم مثل من صاحب همسر و فرزند شده. ظاهرش خیلی تغییر کرده و موهاش به سفیدی میزنه. ولی چشمهاش هنوز مثل ۲۹ سال پیش٬ آهنگ پشیمانی رو زمزمه میکنند.
پن۱: روز پدر مبارک.
پن۲: همین که بتونم از خودم راضی نگهش دارم هنرم کردم؛ هدیه پیش کش!!!
پن۳:شکستن غرور پدر کفاره سنگینی داره.
پن۴: این داستان واقعی بود.
میگفت آره ، اما شاید جواب درست نه بود ، بایستی به کمک حافظه ای تیره و تار به عقب بر میگشت ، هیچ چیز مسلم نبود .حافظه ی فقرا از حافظه ی ثروتمندان کم مایه تر است .در مکان مرجع های کمتری دارد چون فقرا محل زندگی خود را کمتر ترک میکنند، در زمان هم با آن زندگی یکنواخت و تیره مرجع های کمتری دارد.البته ، حافظه ای هم هست که در دل جای دارد و میگویند از همه مطمئن تر است اما دل را هم رنج و کار فرسوده می سازد و در زیر پای خستگی زودتر فراموش میکند .زمان از دست رفته را فقط ثروتمندان باز می یابند.برای فقرا فقط نشانه های مبهمی در راه مرگ به جای میگذارد.وانگهی برای آنکه بتوانند طاقت بیاورند نباید گذشته را زیاد به خاطر آورند ،بلکه باید به همان چیزهای روز به روز و ساعت به ساعت بچسبند ،چنانکه مادرش این کار را میکرد.(آدم اول اثر آلبر کامو)
2) حافظ میگوید:
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر وسلوک
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار
چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز
سجده ی شکر کنم وز پی شکرانه روم
خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر
سر خوش از میکده با دوست به کاشانه روم
ادامه مطلب...
تو اتاقم نشسته ام و هنوز تختم درست نشده، لحظه ها بد جوری دارن کشیده میشن و منم سرگرم متر کردنشون....! دو، سه بار شهروند امروز رو از اول باز می کنم ولی هیچ چیزه درست حسابی پیدا نمیشه، شاید فلانی راست می گفت: " جای مردان سیاست بنشانید درخت، تا هوا تازه شود."
من هنوز نفهمیدم که چرا دوتا مربع رو، رو به روی هم خالی گذاشتم، انگار تخت آبیه یه خط قرمز تا لنگه ی در کشیده و حالا که باهاشون هم اتاقم مجبورم سکوت کنم. راستی بچه ی طبقه ی بالا این قدر تیله داره که می تونه من رو بیدار نگه داره، ولی هنوز هم ماشینشون رو از پارکینگ تکون ندادن یا شاید هنوز هم ساعت دیواری ما با اونا میزون نیست!!!!!!
بعضی وقتا خودم رو که از بیرون نگاه می کنم هوس روان پزشک به سرم میزنه، خیلی کارام از آدمیزاد به دوره...، یه کسی چند سال پیش گفت: فلانی خدا چه شکلیه؟؟، خیلی فکر کردم، ولی هنوز هم نمی دونم!!. دیشب یکی دیگه پرسید: نظرت درباره ی منی که ادای سیگار کشیدن رو در میارم چیه؟؟، می خواستم جواب بدم ولی ترسیدم، آخه یک شب تو قبرستون مونده بود، آخه اون ترجیح میداد کولر نداشته باشه!
تا بخوای بالای سر من آسمون هست، ولی هنوز جرات نکردم یه تیکه اش رو به کسی اجاره بدم، آسمون هم مثل خیلی از دفترهایی که نینا گفت: "بریز دور" باید خاک بخوره تا شاید روزی چرک نویس دو بیت شعر بشه...!
ولی پنجره ی اتاق من باز است هرچند پرده هایش کشیده... .
پی نوشت۱: هنوز نمی دانم.... .
پی نوشت۲: از بتان و از خدا در خواستیم/// که: بکن ما را اگر ناراستیم
پی نوشت۳: صدای پای تو را در حوالی اشیا، شنیده بودم...
پی نوشت۴: دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر، در آسمان سپیده غریزه اوج دهید...
پی نوشت۵: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۶: همین.
پيرزني آروم آروم از اتوبوس با يه زنبيل سنگين پياده ميشه،پدربزرگي تويه صف عظيم نون منتظره تا نوبتش بشه که بره ونون بخره،مادري فرزندش رو درآغوش گرفته وداره از سرکار برميگرده،پدري پشت فرمون تاکسي زيرآفتاب بي رحم مرداد ماه داره دنبال يه لقمه نون حلال واسه زن وبچه اش ميدوئه،پسري شيفت مخالف مدرسه اش رو تويه مکانيکي کارميکنه تا از همين الان کاريادبگيره ودستش رو پاي خودش باشه،دختري ساکت وآروم رو صندلي مترو نشسته وبه يه گوشه خيره شده وتو دلش هزارويک فکر داره...
هرروز آدمهاي زيادي ميبينيم..همه مون...آدمهايي که ملاکمون برايه سلام کردن بهشون شده ظاهرشون ،آدمهايي که دل هرکدوم يه درياست...هرکدوم يه دنيا حرف نگفته دارن ...هرکدوم هزارويک مشکل وبدبختي دارن...وهمه شون يه دردمشترک دارن...همه شون شکايت از روزگار دارن ...
من وتوهم روزي ميشيم عين آدمهايي که گفتم...حتي خيلي وقتها اينجوري هستيم...
چه خوبه محبت کردنهامون رو محدودبه شناخت نکنيم...چه خوبه اگر بتونيم باري از دوش کسي برداريم...چه خوبه اگر ديديم که دلي با سلام وشايد حتي لبخند ما شاد ميشه اين کمترين کارروبراي شاد کردن دلي از خودمون نگيريم...چه خوبه هرروز به خودمون عشق هديه بديم...براي خودمون گل بخريم واين گل رو براي انسانيت هديه کنيم به دلي که مطمئنا گلي هديه نگرفته...
به قول سهراب سپهري...چشمهاروبايد شست ....جورديگر بايد ديد...
حالا هم به رويه دنيا با تمام تلخيش بخنديد...خنده ي تو دلي رو شاد ميکنه...قول ميدم...فقط کافيه پشت سرت رو نگاه کني...
پی نوشت:میخواستم یه سری عکس(عکسهایی فقط از تماشاچیان جام ملتها وآرایش ظاهری ولباس هاشون ) بذارم...ولی وقتی رفتم سایت مربوط فیلتر بود!کلی اعصابم خورد شد ....!
با تشکر از لطف احمدرضا توسلی عزیز....زحمت کشیدن برام عکسهای جام ملتها رو تو بلاگشون قرار دادن ..اینجا ببینیدشون ! بازم ممنونم !
روزها روزهای غریبی است...
از یه طرف آخر ترمه و همه ی دانشگاهیون، در حال سمبل کردن پروژه های مختلف هستند و در به در دنبال این تبلیغات "انجام پروژه های شما در اسرع وقت" هستند...
از طرف دیگه همه کنکوریون، در حال خوردن استرس و انجام تمرینات ویژه ی اعتماد به نفس هستند تا حداقل دو ماه (تا آمدن نتایج) با تلقین رتبه ی خوب و رویا پردازی، آرام بخوابند!
همه ی "بیکار، بیعار، می چرخندیون" هم در حال "بیکار، بیعار، چرخیدن" هستند و تابستون و زمستون واسشون فرق نداره!!!
اون طرف همه ی ماشینیون، کارت سوختشون تازه شارژ شده و فعلا دارن شاد و شنگول واسه خودشون تو خیابون می چرخن و می گردن...
این طرف تر، ورزشیون دغدغه ی المپیک ورشون داشته و همه منتظر آغاز مسابقات و انجام یه آبروریزی آبرو دار هستند!(پارادوکس رو حال می کنید؟!)
فوتبالیون هم کم بدبختی ندارن. علی داییِ بیچاره، با همگروهی با "عربستان، کره جنوبی، کره شمالی، امارات" کم کم فکر استعفا زده به سرش و اگر خیلی اعتماد به نفس داشته باشه، به فکر مرحله ی پلی آفه!!!
آلمانیون و اسپانییون هم در آخرین روز و آخرین مسابقه و آخرین لحظات یورو2008 ، باید شامگاهان یکشنبه به دیدار هم بروند تا تکلیف سیزدهمین چمپیون اروپا هم مشخص شه! (بابا چمپیون!!!)
اما وبلاگیون هم در غیاب م.ص در حال طی کردن دوران افسردگی هستند و برای بازگشت بزرگ مرد وبلاگ پارسی، لحظه شماری می کنند!
نکته: م.ص همه ی خوانندگان وبلاگ را به مسابقه ی "مرد اعتماد به نفس ایران" دعوت می کند!!!
...
شاید باورتون نشه ولی این آپ رو در همینجوری ترین حالت ممکن نوشتم!!! حالم خوش نبید!!!
زنگ انشاء بود. بچه ها مثل هر هفته منتظر بودن تا من و محسن انشامون رو رو بخونیم. آخه ما دوتا رقیب سرسخت بودیم. معلم منو صدا زد و ازم خواست تا انشامو بخونم. منم با اعتماد به نفس کامل رفتم و خوندم.
در همین حین که لحظه دیدارم و خانه خدا رو توصیف میکردم٬ متوجه شدم چشمان معلم خیس شده. دیگه نمیتونست جلوی اشکهاش رو بگیره.
پیش خودم گفتم: "با این انشای اشک درآر حتما دماغ محسن رو به خاک میمالم."
انشام تموم شد و یک بیست خوشگل رفت تو دفترم.
نوبت انشای محسن شد. اما نمیدونم چرا محسن دوست نداشت انشاش رو بخونه. با اصرار من و بقیه بچه ها بالاخره قبول کرد و رفت پای تخته و شروع کرد به خوندن.
ما امسال تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشتیم. تولد مادرم بهانه خوبی بود تا دوباره همگی به کلبه تابستانیمان برویم. به جایی که مادرم خیلی دوستش داشت. در این پانزده روز آن قدر خوش گذشت که میتوانم بگویم این تعطیلات بهترین روزهایی از عمرم بود که در کنار مادرم بودم. روزهای اول بود که...
لای دفترش یک ورق کاغذ بود که از روی اون میخوند. تو دلم گفتم: " آخ جون!!! محسن دفترش رو نیاورده و نمره اش کم میشه"
اون روز محسن وقتی انشاش رو میخوند حال عجیبی داشت. هیچ وقت به این آشفتگی ندیده بودمش. وقتی از مادرش میگفت، لرزشی تو صداش بود که نمی تونست پنهونش کنه. انشای خوبی نوشته بود. وقتی میخوند ، سکوت تمام کلاس رو پر کرده بود و همه غرق حرفهای قشنگ محسن شده بودند. اما نمیدونم چرا محسن یک دفعه دفترش رو پرت کرد روی میز معلم و با گریه رفت بیرون !!!
همه از این کارش متحیر بودن.
معلم دفتر محسن رو باز کرد تا امضا کنه و نمره بده ولی وقتی دفتر رو باز کرد ، به غیر از یک دفتر سفید و آگهی ترحیم مادر او چیزی ندید.

از آرشیو دفتر انشاء یک روستائی

